مدتی گذشت تا اینکه از زبان خودش شنیدم که او هم چون من اهل شعر و شاعری است و در ضمن چند تا از شعر های مرا هم خوانده ! از کجا؟ نمی دانم. و این اولین جرقه های دوستی بین ما بود .یک پل ،یک نور که ما را به هم مرتبط می کرد.
هر چه روزها بیشتر می گذشتند علاقه من به او بیشتر می شد اما هنوز جرئتش را نداشتم که به او بگویم دوستت دارم. تا اینکه از او نامه ای دریافت کردم و این برای من به مانند راهی بود برای رسیدن به مقصد.
و بدین گونه نامه ها و شعر های همدیگر را می خواندیم و گهگاه در نامه هایمان اندک اشاره ای به عشق و دوستی می کردیم. تا اینکه دوباره ورق بدشانسی من رو شد و چند تا از دختر ها از این قضیه مطلع شدند.
آه آفتاب افبال من افول کرد آن دختر دیگر حتی جواب سلامم را هم نمی داد. با خود می اندیشیدم که عجب دنیای نا رفیقیست و ... .
هفته ای گذشت و بادی موافق احوال من نوزید.دیگر ناامید شدم با خود گفتم هر چه باداباد
ادامه ...